همچی درهم

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

پشت هر چهره ای

داستانیه

داستانی که شاید باورپذیر نباشه

گاهی وقت ها با بعضی داستان ها احساس میکنم دیگه نمیتونم این دنیا رو تحمل کنم

امروز ظهر(الان ساعت ۱۵:۰۴) که از مدرسه برمیگشتم

به این فکر میکردم که: خدایا! تو کی هستی؟ چرا مارو خلق کردی؟کی مارو به وجود اورده و خواسته که اینجا زندگی کنیم و هدفش چی بوده؟

نهایت این همه درد چیه؟

کجا رو امضا کردیم که اینطوری درد بکشیم؟

آیا زیبایی های جهان بیشتره یا دردهایی که میکشیم؟

دلم میخواس سرگرم روزمرگی میشدم ولی نمیتونم

من اسکیزوفرن نیستم ولی گاهی سعی میکنم خارج از کالبد خودم به خودم نگاه کنم

به کل زندگیم

به ادم های اطرافم

من کی ام؟

چرا اینجام؟

اینا انقدر درگیرم کردن که گاها حتی وقتی درحال خندیدن(من حتی وقتی عمیقاااا غمگینم هم نیشم بازه لطفا من رو با لبخندم قضاوت نکنید) با دوستم احوال پرسی میکنم خودم رو میبینم از دور و میگم

زهرا! تو کی ای؟ چرا اینجایی؟ خدای تو کیه؟ آخر این قضایا که ازارت میده چیه ؟

میدونی؟

دوس داشتم یه دختر ازدواجی بودم که زود شوهر میکردم با یه کارمند بانک پولدار که دستش به دهنش میرسه و دغدغه ام این بود شوهرم زود زود وام بگیره و با اون وام ها یه خونه و ماشین و هر سال یه تغییر دکوراسیون داشته باشیم و ۲تام بچه بیارم که برام مهم باشه اولی پسر باشه و معتقد باشم بچه اول پسر باشه دیرتر پیر میشم و مشکل و دغدغه اصلیم این باشه سرویس طلای جاریم از مال من چند گرم سنگین تره و نگین انگشتر اون بزرگتره

واقعا دوس داشتم این مدلی بودم

ولی وقتی به بچه دار شدن فکر میکنم انگار یه کوه میاد رو قلبم از شدت فشاری که تحمل میکنم ...

بچه!!!!؟؟؟؟؟

که چی بشه؟

بیارمش تو کدوم زندگی؟

ازم پرسید مامانی خدا کیه چی بگم؟

بچه ای رو بیارم تو این دنیا که خودم توش احساس امنیت ندارم و هررررر لحظه تو استرسم که وای اصن این دنیا چجوریه؟قراره چه بلایی سرمون بیاد؟

سر و ته این دنیا هنوز معلوم نیست

دوس ندارم یه ادم دگه بیاد و سردرگم شه

چقد ذهنم خالی شد اینارو نوشتم

ممنونم بلاگفای عزیزم

...

ما را در سایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: چهارشنبه 23 آذر 1401 ساعت: 22:00

صفحه بندی